<?xml version='1.0' encoding='utf-8' ?>
	<rss xmlns:dc='https://purl.org/dc/elements/1.1/' xmlns:content='http://purl.org/rss/1.0/modules/content/' xmlns:slash='http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/' xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' version='2.0'>
	<channel>
	<title>بوی خوش زندگی</title>
	<link>https://zendegivaman.blogix.ir</link>
	<atom:link href='https://zendegivaman.blogix.ir/rss' rel='self' type='application/rss+xml' />
	<description>کوچ‌کرده از بیان، حیران در بلاگیکس</description>
	<language>fa</language>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Thu, 09 Apr 2026 13:45:38 +0330</lastBuildDate><item>
				<title>مرد آبیِ من</title>
				<link>https://zendegivaman.blogix.ir/post/7</link>
				<description><![CDATA[<p>راه که می‌رویم، دستش را دراز می‌کند و منتظر، که خالیِ دستانش را با انگشتانم پر کنم، نگاهش دائم مراقب و نگران است. نگران اینکه خوبم یا نه، مراقب اینکه همه چیز باب میلم هست یا نه، خرید که می‌رود، یادش هست برایم دنت بگیرد، یا شکلاتی که دوستش دارم، می‌داند گوجهٔ کنار کباب را دوست دارم و همیشه گوجه‌هاش را به من می‌دهد، خواب که می‌روم، محال است رویم را با پتویی، لحافی نپوشاند، انارهای پاییز و گیلاس‌های بهار را به نیت من می‌خرد، قبل از رفتن به مهمانی، حواسش به واکس کفش‌هایم هست که تمیز و مرتب باشد، بی‌حوصله که هستم، شانه کردن موهایم را داوطلبانه، برعهده می‌گیرد. هر لقمه غذایی را که می‌خورد، بارها از دستپختم تعریف می‌کند، بوهای خوب، رنگ‌های خوب، تغییرات صورتم، لباسم و خانه را با نگاه خوشایندی رصد می‌کند، بازخورد مثبت می‌دهد، بهترین فرد برای مشورت گرفتن در ست کردن لباس است. فرقی نمی‌کند خانوادهٔ من مهمان‌مان باشند، یا خانوادهٔ خودش، او میزبان بی‌نظیری است. بودنش، داشتنش، مهرش، عشقش و همهٔ آن چیزی که نثارم می‌کند، زیباترین موهبت هستی است. و من از اینکه چنین مردی، انتخابم بوده، انتخابم کرده، هر لحظه به خودم می‌بالم. 🧿</p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 09 Apr 2026 13:45:38 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://zendegivaman.blogix.ir/post/7/comment</comments>
				<dc:creator>زن زندگی</dc:creator>
				<guid>https://zendegivaman.blogix.ir/post/7</guid>
				<slash:comments>24</slash:comments>
			</item><item>
				<title>زنی که بودم</title>
				<link>https://zendegivaman.blogix.ir/post/6</link>
				<description><![CDATA[<p>دلم برای آن زن سرخوش ماه‌های قبل خیلی تنگ شده، زنی که ظرف‌های غذا را همان لحظه آب می‌کشید، سینک و گاز و سماورش همیشه برق می‌زدند، زنی که بوی غذایش تا سر کوچه می‌رفت و همیشه کنار غذایش، سالاد آماده می‌کرد. زنی که حوصله آرایش کردن داشت، موهایش را حالت می‌داد، ناخن‌هایش را صفا می‌داد، لباس‌های خوبش را، عطر خوشش را برای لحظهٔ آمدن یارش کنار می‌گذاشت...</p><p>دلم برای زن زندگی بودن بدجوری تنگ شده است. مدت‌هاست بوی کیک و شیرینی راه نینداخته‌ام، آهنگ گوش نداده‌ام و روی هم رفته زندگی نکرده‌ام. </p><p>دلم برای شیفتهٔ زندگی بودن تنگ شده است. جانم دارد بالا می‌آید از شرایطی که گرفتارش هستیم. زندگی عزیزمان دارد در دست‌هایمان جان می‌دهد و ما فقط نگاه می‌کنیم. </p><p>کاش می‌توانستم بخوابم و فردای صلح و آزادی و آبادی بیدار شوم. و یا کلا بیدار نشوم. </p>]]></description>
				<pubDate>Tue, 07 Apr 2026 10:00:10 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://zendegivaman.blogix.ir/post/6/comment</comments>
				<dc:creator>زن زندگی</dc:creator>
				<guid>https://zendegivaman.blogix.ir/post/6</guid>
				<slash:comments>22</slash:comments>
			</item><item>
				<title>شرح پریشانی</title>
				<link>https://zendegivaman.blogix.ir/post/5</link>
				<description><![CDATA[<p>اسید معده دارد خفه‌ام می‌کند. از دو روز پیش هی بالا می‌آید، گلویم را می‌سوزاند و من بخت برگشته، به زمین و زمان چنگ می‌زنم که از شرش خلاص شوم ولی خلاصی در کار نیست. معدهٔ بدی نبود تا این سن، ولی چند صباحی است دارد خودش را لوس می‌کند! به قول خاله‌جان، جنس ایرانی بهم انداختن گویا. </p><p>به‌صدای پدافند و انفجار و جت، عادت کرده‌ام. دیگر از جا نمی‌پرم. حواسم این روزها پی هیچ چیز نیست، جز انجام روزانه کارهای محل کار و آرام آرام کنار گذاشتن گوشی. </p><p>حالا که فکرش را می‌کنم این چند روز به مدد برنامه شفرونی، دارم طاقت میارم. کمی از تلخی زندگی برایم کاسته می‌شود و یادم می‌رود چطور بدبخت شدیم. </p><p>بیابان تاتارها می‌خوانم، گویا داستان آشفتگی من هم هست. انتظار و پوچی. </p>]]></description>
				<pubDate>Mon, 06 Apr 2026 21:28:02 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://zendegivaman.blogix.ir/post/5/comment</comments>
				<dc:creator>زن زندگی</dc:creator>
				<guid>https://zendegivaman.blogix.ir/post/5</guid>
				<slash:comments>12</slash:comments>
			</item><item>
				<title>قلاب زندگی</title>
				<link>https://zendegivaman.blogix.ir/post/4</link>
				<description><![CDATA[<p>بی‌گمان، بدترین روزهای عید تمام عمرم رو پشت سر گذاشتم. درگیر ملال روزها، گرفتار دردهای جسمانی و تلاش برای ادامه دادن مسیر. فکر که می‌کنم، حتی عید سیاه کرونا، روزهایم بهتر بود. چون کتاب خواندن مزه می‌داد، اینترنت داشتیم و راحت می‌شد فیلم و سریال دانلود کرد. با تمام جهان در ارتباط بودیم و تنها هراس‌مان، ویروس منحوس آن بیرون بود. </p><p>شما را نمی‌دانم ولی من بدون نت، حس گرفتار بودن در قفس را دارم، حس خفگی دارم و حس توهین به شعورم. چرا که در عصر هوش مصنوعی، من از حداقل‌ترین امکانات بشری، محرومم. امسال این سومین بار است که اینترنت جهانی را قطع کرده‌اند و ما ملت بخت‌برگشته، دیگر امیدی به اتصال مجدد آن نداریم. خدای من این ابزارهای جستجوی وطنی، خودشان، دم به دقیقه قطع می‌شوند و بدیهی‌ترین نیاز من در اغلب مواقع تامین نمی‌شود. برتینا امروز هربار سراغش رفتم شرمنده بود که قطع است. دیگر بی‌خیال هر سرچی شدم و عطایش را به لقایش بخشیدم. اخبار به‌وضوح حالم را بدتر می‌کند، بودن در جمع، گشت و گذار، کتاب، فیلم، هیچ کدام شفایم نمی‌دهند. حتی بن لباس امسال اداره، روی دستم باد کرده و شوقی برای خرید ندارم. به‌وضوح می‌بینم که حال اغلب دوستانم کم و بیش مثل من است. حس خفقان لحظه‌ای رهایم نمی‌کند. شما را این روزها، چه چیزی سرپا نگه داشته؟! </p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 03 Apr 2026 19:21:03 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://zendegivaman.blogix.ir/post/4/comment</comments>
				<dc:creator>زن زندگی</dc:creator>
				<guid>https://zendegivaman.blogix.ir/post/4</guid>
				<slash:comments>26</slash:comments>
			</item><item>
				<title>برای ذره‌ای زندگی</title>
				<link>https://zendegivaman.blogix.ir/post/3</link>
				<description><![CDATA[<p>از تک‌تک عناصر این روزها بدم میاد. از دل‌نگرانی و دل‌آشوبه‌های هر صبح و شبش، از صدای بمب و موشک و پهبادش، از صدای جت بی‌صاحبی که مدام بالای سر ما جولان می‌ده، از عربده‌های آخر شب‌شون، از خیابون بستن‌ها و جولان دادن‌شون، از خوندن اخبار جنگ، از ترسیدن، از دلداری دادن، از فکری برای آینده کردن. از شرح دادن وضعیتم برای بقیه. خسته و دلزده‌ام از اینکه در بیچاره‌ترین وضع ممکن گیر افتادم در این پهنهٔ جغرافیا! یار بعد از هر صدای انفجاری می‌خواد حواسمو پرت کنه، یه بار میگه رعد و برق بود، یه بار میگه همسایه داره در پارکینگ رو باز می‌کنه، یه بار میگه صدای ترقه بچه‌های تخس همسایه‌هاست. من تا این سن موی سفید نداشتم تو سرم، از اول جنگ قسمت راست سرم، کلی از تارهاش سفید شده، هر روز هم داره بیشتر میشه. پدرم شبا خواب نداره، برای بار سوم سکته رو رد کرده، یه رگ حیاتی تو گردنش با یه لخته خون اشغال شده، شبا حملات پنیک بهش دست می‌ده و مدام پا میشه برای مامانم وصیت می‌کنه، هر شب می‌ترسه که بمیره، می‌ترسیم که بمیره. دلم می‌خواد برم تو یه غار وسط جنگل قایم بشم، دستامو بذارم رو گوشام، هیچ صدایی رو نشنوم، هیچ تحلیلی رو نخونم، گرونی کمرم رو خم نکنه، میوه جنگلی بخورم و آب رودخونه. </p><p>توی این شرایط که از هر نظر گل و بلبله یه گوگل نداریم که وقتی علائم آقاجون عود کرد، سرچ کنیم که دقیقا چه گلی باید به سرمون بگیریم، وای حتی از اسم مرورگر ایرانی ذره‌بین هم کهیر می‌زنم از بس که مزخرفه! </p><p>حوصلهٔ انجام هیچ کاری رو ندارم و همین بیشتر رنجورم می‌کنه. با یه نخ به زندگی وصلم و اگر اون نخ پاره بشه، واقعا فرو می‌پاشم. از نگرانی‌های بزرگم به یار چیزی نمی‌گم، چون همینجوری هم صبح تا شب نگران منه، شبا خواب نداره. </p><p>خدایا چرا ما هر روز باید برای یه ذره زندگی، هزار بار بمیریم؟ </p>]]></description>
				<pubDate>Tue, 31 Mar 2026 09:20:15 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://zendegivaman.blogix.ir/post/3/comment</comments>
				<dc:creator>زن زندگی</dc:creator>
				<guid>https://zendegivaman.blogix.ir/post/3</guid>
				<slash:comments>16</slash:comments>
			</item><item>
				<title>کوچ اجباری</title>
				<link>https://zendegivaman.blogix.ir/post/2</link>
				<description><![CDATA[<p>سلام. </p><p>نوشتن همیشه پناهه. مخصوصا حالا که دست‌مون از هر فضای امنی کوتاهه، یک ماهه اینترنت نداریم و یک ماهه داریم زیر باران بمب و موشک زیست می‌کنیم. </p><p>هر طوری که حساب می‌کنم، می‌بینم روزهای وحشتناکی رو داریم سپری می‌کنیم و به‌روی خودمون نمیاریم. از اینکه فضای خفقان‌آوری حاکمه در سطح شهرها، از اینکه دسترسی به هیچ پلتفرمی  نداریم جز محصولات خفن ایرانی، از اینکه هیچ پناهی نداریم و نمی‌دونیم فردا قراره چی در انتظارمون باشه واقعا خسته و دلزده‌ام. </p><p>حتی فکر کردن به اینکه، چند روز دیگه ممکنه نیروگاه‌هامون مورد هدف دشمن قرار بگیره، فلج می‌شم. همین زندگی نیم‌بند رو هم به کمک برق داریم تاب میاریم، اگر دغدغه‌مون بشه حفظ مواد غذایی تو فریزر و پیدا کردن نون و شارژ کردن گوشی و لپ‌تاپ، من دیگه تموم می‌شم. </p><p>تنها چیزی که گاهی بهم انرژی می‌ده، استنشاق هوای ملس بهاریه. تقریبا اغلب روزها داره بارون می‌باره و هوا بی‌نهایت خواستنیه. ولی هنوز عکس با هیچ درخت شکوفه‌داری نگرفتم. امیدوارم فردا بتونیم بریم یه وری و یکم باد به کله‌مون بخوره. </p><p>از اول جنگ فقط تونستم سه تا کتاب بخونم که فقط یکی‌اش تونسته راضی‌ام کنه. اون دوتای دیگه رو فقط خوندم که تموم بشن! داستان خوب و پر کشش دلم می‌خواد. فعلا بیابان تاتارها رو شروع کردم ببینم چی میشه در ادامه. </p>]]></description>
				<pubDate>Sat, 28 Mar 2026 18:38:15 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://zendegivaman.blogix.ir/post/2/comment</comments>
				<dc:creator>زن زندگی</dc:creator>
				<guid>https://zendegivaman.blogix.ir/post/2</guid>
				<slash:comments>22</slash:comments>
			</item></channel>
	</rss>