کوچ اجباری
سلام.
نوشتن همیشه پناهه. مخصوصا حالا که دستمون از هر فضای امنی کوتاهه، یک ماهه اینترنت نداریم و یک ماهه داریم زیر باران بمب و موشک زیست میکنیم.
هر طوری که حساب میکنم، میبینم روزهای وحشتناکی رو داریم سپری میکنیم و بهروی خودمون نمیاریم. از اینکه فضای خفقانآوری حاکمه در سطح شهرها، از اینکه دسترسی به هیچ پلتفرمی نداریم جز محصولات خفن ایرانی، از اینکه هیچ پناهی نداریم و نمیدونیم فردا قراره چی در انتظارمون باشه واقعا خسته و دلزدهام.
حتی فکر کردن به اینکه، چند روز دیگه ممکنه نیروگاههامون مورد هدف دشمن قرار بگیره، فلج میشم. همین زندگی نیمبند رو هم به کمک برق داریم تاب میاریم، اگر دغدغهمون بشه حفظ مواد غذایی تو فریزر و پیدا کردن نون و شارژ کردن گوشی و لپتاپ، من دیگه تموم میشم.
تنها چیزی که گاهی بهم انرژی میده، استنشاق هوای ملس بهاریه. تقریبا اغلب روزها داره بارون میباره و هوا بینهایت خواستنیه. ولی هنوز عکس با هیچ درخت شکوفهداری نگرفتم. امیدوارم فردا بتونیم بریم یه وری و یکم باد به کلهمون بخوره.
از اول جنگ فقط تونستم سه تا کتاب بخونم که فقط یکیاش تونسته راضیام کنه. اون دوتای دیگه رو فقط خوندم که تموم بشن! داستان خوب و پر کشش دلم میخواد. فعلا بیابان تاتارها رو شروع کردم ببینم چی میشه در ادامه.