بوی خوش زندگی

کوچ‌کرده از بیان، حیران در بلاگیکس

برای ذره‌ای زندگی

از تک‌تک عناصر این روزها بدم میاد. از دل‌نگرانی و دل‌آشوبه‌های هر صبح و شبش، از صدای بمب و موشک و پهبادش، از صدای جت بی‌صاحبی که مدام بالای سر ما جولان می‌ده، از عربده‌های آخر شب‌شون، از خیابون بستن‌ها و جولان دادن‌شون، از خوندن اخبار جنگ، از ترسیدن، از دلداری دادن، از فکری برای آینده کردن. از شرح دادن وضعیتم برای بقیه. خسته و دلزده‌ام از اینکه در بیچاره‌ترین وضع ممکن گیر افتادم در این پهنهٔ جغرافیا! یار بعد از هر صدای انفجاری می‌خواد حواسمو پرت کنه، یه بار میگه رعد و برق بود، یه بار میگه همسایه داره در پارکینگ رو باز می‌کنه، یه بار میگه صدای ترقه بچه‌های تخس همسایه‌هاست. من تا این سن موی سفید نداشتم تو سرم، از اول جنگ قسمت راست سرم، کلی از تارهاش سفید شده، هر روز هم داره بیشتر میشه. پدرم شبا خواب نداره، برای بار سوم سکته رو رد کرده، یه رگ حیاتی تو گردنش با یه لخته خون اشغال شده، شبا حملات پنیک بهش دست می‌ده و مدام پا میشه برای مامانم وصیت می‌کنه، هر شب می‌ترسه که بمیره، می‌ترسیم که بمیره. دلم می‌خواد برم تو یه غار وسط جنگل قایم بشم، دستامو بذارم رو گوشام، هیچ صدایی رو نشنوم، هیچ تحلیلی رو نخونم، گرونی کمرم رو خم نکنه، میوه جنگلی بخورم و آب رودخونه. 

توی این شرایط که از هر نظر گل و بلبله یه گوگل نداریم که وقتی علائم آقاجون عود کرد، سرچ کنیم که دقیقا چه گلی باید به سرمون بگیریم، وای حتی از اسم مرورگر ایرانی ذره‌بین هم کهیر می‌زنم از بس که مزخرفه! 

حوصلهٔ انجام هیچ کاری رو ندارم و همین بیشتر رنجورم می‌کنه. با یه نخ به زندگی وصلم و اگر اون نخ پاره بشه، واقعا فرو می‌پاشم. از نگرانی‌های بزرگم به یار چیزی نمی‌گم، چون همینجوری هم صبح تا شب نگران منه، شبا خواب نداره. 

خدایا چرا ما هر روز باید برای یه ذره زندگی، هزار بار بمیریم؟ 

16
آمار بازدید
  • بازدیدکنندگان آنلاین 1
  • بازدید امروز 1
  • بازدید گوگل امروز 0
  • بازدیدکنندگان امروز 1
  • بازدیدکنندگان دیروز 1
  • بازدیدکنندگان هفتگی 1
  • بازدیدکنندگان ماهانه 0
قدرت گرفته از بلاگیکس ©